شب های نقره ای
................. خدایا شکرت به خاطر سلامتی و آرامش خانواده م. شکرت به خاطر اینکه یک بار دیگه میتونم کنار هفت سین بنشینم و چشم توی چشم عزیزانم سال رو تحویل کنم. خدایا شکرت که امسال بیشتر از هر سال دیگه مراقبم بودی. (دبستانی که بودم مامانم هر وقت میخواست به خاطر نمره هام بهم هدیه بده، شبش هدیه رو میذاشت توی کیفم و صبح که هدیه رو کشف می کردم می گفت دیشب فرشته مهربون برات آورده. راست می گفت. مهربون ترین فرشته زندگیمه). گاهی فکر میکنم امسال اون فرشته نگهبانِ قصه های مامانم دوباره اومده بود تا مراقبم باشه. دوستان گلم، استاد رقابی نازنینم، جناب زنگنه برادر مهربانم، الهام شیرینم، پرنیان عسلم، امین و سارا و مریم شما که یادآور بهترین سال های زندگی من هستید،نفیسه گلم، ناتانائیل عزیزم که میدونم غیبتم اینقدر زیاد شده که حتما ازم رنجیدی، رهای نازنین، جناب یعقوبی عزیز، امیر مهربان که گویا وبلاگتو حذف کردی، پرنیان عزیزم که یک بار سعادت دیدارت نصیبم شد، سپیده صبح دوست عزیزم،فریاد نازنین که فریادهات ناله های دل من بوده و دوستان دیگرم که ناخواسته اسمشون رو از قلم انداختم، بهار رو به همه تون تبریک میگم و خدا رو شکر می کنم که به همه مون فرصت شروعی دوباره داد. اگر با حرفی یا نگاهی حتی، دل تون رو شکستم معذرت میخوام. لحظه تحویل سال به یاد همه تون هستم. سالی پر از آرامش و موفقیت و سلامتی در پیش داشته باشید. بر عید مبارک باشید. روی تخت دراز کشیده و دارد فکر می کند همین که زن توی آغوشش آرام گرفت قضیه ترفیع و پست جدید و حقوق چند برابرش را به او بگوید. می داند که زن بعد از شنیدن این خبر از شوق فریادی می کشد و بوسه بارانش می کند. فکر می کند با حقوق جدیدش می تواند آپارتمان شان را بفروشد و خانه ای بزرگ بخرد از همانها که زن همیشه آرزوی داشتنش را دارد، حتما خانه را به نام زن خواهد کرد تا به او بفهماند پول در مقابل عشقش به زن هیچ ارزشی ندارد. زن روبروی آینه نشسته و نگاهش بین کرم ها می چرخد. مرد جملات را توی ذهنش سبک سنگین می کند: میخوام یه خبر خوب بهت بدم. امروز....؛ عزیزم اگر بخواهیم خونه رو عوض کنیم دلت چه جور خونه ای ...؟؛ میگم فکر کن من یهو مدیرعامل بشم...؛ از تصور خوشحالی زن لبخندی بر چهره اش نقش می بندد. زن کرم کوچکی را بر میدارد، در تیوب را باز می کند، مقداری از کرم را روی انگشتش می ریزد و با ضربه هایی آرام زیر چشمش پخش می کند. درِ کرم دیگری را باز می کند، با کاردک مخصوص مقداری از کرم لیفتینگ را روی صورتش می گذارد و با نوک دو انگشت صورتش را ماساژ می دهد. مرد فکر می کند با حقوق جدید بعد از دو سال می تواند خانه ای ویلایی بخرد. وای که اگر بشود زن چقدر احساس خوشبختی می کند. آخر زن عاشق خانه ویلایی است، توی آپارتمان دلش می گیرد، این را بارها به مرد گفته. زن کرم دیگری بر میدارد و مقداری از آن را به آرامی روی گردنش پخش می کند، از اینکه پوستش چروک شود وحشت دارد. یادش است چند ماه پیش حقوق یک ماه شوهرش صرف خریدن انواع کرم های دور چشم، ضدچروک، لیفتینگ صورت و گردن و سینه، انواع لوسیون و ماسک لایه بردار و مرطوب کننده و لوازم آرایش مینرال شد، آخر دکتر پوستش گفته بود مینرال ها روند پیری پوست را معکوس می کنند. مرد با چشمان نیم بسته در حالی که به سختی سعی دارد بر خواب غلبه کند می پرسد: پس چرا نمی آیی؟ حیف نیست پوست به این لطیفی را با این کرمها می پوشانی؟ زن برمی گردد، نگاهی به مرد می کند و دوباره کارش را از سر می گیرد و می گوید: اینها مرا جوان نگه می دارند، صبر کن ۲۰ سال بعد اثر اینها را می بینی، وقتی که به داشتن زن جوان و زیبایی مثل من افتخار می کنی؛ از توی آینه چشمکی به مرد می زند و کرم لیفتینگ سینه را بر میدارد. مرد فکر می کند خب بد هم نیست چه اشکالی دارد زن آدم به فکر جوانی و ریبایی اش باشد، بهتر است تا لحظه ای که سند خانه را به نام زن نزده چیزی به او نگوید و یک روز دستش را بگیرد و ببردش داخل خانه ای که زن با دیدنش بارها تکرار کند: واقعا این خانه مال ماست؟ تصور خوشحالی زن لحظه ای کوتاه خواب را از چشمانش می رباید. زن لوسیون بدن را بر میدارد و کمی از آن را روی پاهایش می ریزد و با حوصله و وسواس خاصی شروع می کند به ماساژ دادن پاهایش، بعد نوبت دستها و پهلوهاست. مرد دارد یکی یکی درِ اتاق های خانه ویلایی جدیدشان را باز می کند و به زن که اشک شادی در چشمهایش جمع شده نشان می دهد: باورم نمی شود همه این خانه به اسم من است؟ ــ شش دانگش به نام توست، مثل همه لحظات زندگی ام، مثل تک تک نفس هایم. زن به پهلوهایش رسیده و دستانش با چالاکی و مهارت روی پهلوها حرکت می کنند. توی آینه تصویر مردی است که جلوی در آشپزخانۀ یک ساختمان ویلایی تنها زنی را که دوست دارد در آغوش گرفته و می بوسد. زن به آخرین قسمت مراسم شبانه اش نزدیک شده؛ درِ کرم نرم کنندۀ انگشتان پا را باز می کند و زیر لب می گوید: این بار به جای دورچشمِ لیراک، میلادوپیز را امتحان می کنم! پ.ن: کسی از نویسندۀ وبلاگ موناکو خبر نداره؟ نمیدونم چرا همه ش نگرانم. اگه اینجا رو می خونی از خودت بهم خبر بده. هرگز سعی نکنید با آدم هایی که ذاتاً دروغگو هستند صادق باشید، چون در هر صورت متهم به دروغگویی هستید! منظورم این نیست که شما هم دروغ بگویید، می توانید اصلا درباره موضوع خاصی حرف نزنید، حرف دلتان را نگویید، اسرار و احساسات تان درباره هر چیزی را برای همیشه توی دلتان نگه دارید، در این صورت نه دروغ گفته اید نه حقیقت را، بعدش هم هیچ انگشت اتهامی به سمت تان دراز نیست. یادتان باشد هیچ بنی بشری، تاکید می کنم هیچ بنی بشری (مخصوصا از نوع دروغگویش) شایسته شنیدن رازهای شما نیست. این روزها با الاغ درددل کنی بهتر نتیجه می گیری! گیرم که می زنید، گیرم که می برید گیرم که می کشید، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟ **************************** این بچه دوباره بازداشت شد، و بعد از او تنها صداست که می ماند: ۱. برای لمس آزادی (این رو از دست ندید)، ۲. تلخ (و این رو هم)، ۳. دلتنگی (روحیه جسورانه خواننده ش این ترانه رو برام شنیدنی کرده نه طرفداریش از کسی که معتقدم او هم اگر انتخاب می شد دردی از مردم من دوا نمی کرد). و درد ما دردِ اشخاص نیست، دردِ تفکر مسمومی است که می خواهد دنیا را به شیوه خودش اداره کند و سرفصل های شیوه نامۀ مدیریتش تنها زور و اجبار و تحمیل و سرکوب و شکنجه و زندان است. "آریا" تنها قطره ای است از دریای آزادگانی که هر روز و هر شب برای آزادی من و تو شکنجه می شوند و جواب پس می دهند. آیا روزی می رسد که در همه دنیا با انسانها آن گونه که شایسته نام انسان است برخورد شود؟ من بعید میدانم و هیچ امیدی به آن آرمانشهر فانتری که در همه ادیان قولش را داده اند، ندارم. می گویید نه؟ منتظر بمانید و ببینید که هیچ کجای دنیا این اتفاق نخواهد افتاد. کاش خدا به جای این همه آدم، درخت می آفرید! ۱. پاییز باشد و باران، من باشم و تو، جادۀ خیس تهران ــ رشت باشد و "ساعت فراموشیِ" رضا یزدانی، بگذار دنیا بخندد به ما. دنیا کاری جز خندیدن و گند زدن بلد نیست. هی دنیا، این بار هوسِ گند زدن به سرت بزند زیر و رویت می کنم! ۲. درد کشیدن، نفس نفس زدن، پوست انداختن، ثانیه های ترد رویش، پر کشیدن، ابتدای راه، شاید ابتدای خودم که من خود راهم؛ و گم کرده بودم زمانی آینه را. اینک دنیا میان دستانم، و چشمان تو پاسخ یازده قرن صبر و انتظار. راستی چه کسی می داند از ۱۳۷۹ تا الان چند قرن بر بشر گذشته است که من این همه از نفس افتاده ام و تو بی وقفه میان آن سالها دنبال نفسهایم می گردی؟ بیخود نگرد، نفسِ رفته بر نمی گردد، هوای این روزهایم باش! هی دنیا، این بار ... ! پ.ن: انتخاب بین این و این و این سخته. هر کدوم که دوست داشتید تقدیم به خودتون. می دانستی خدا آغوشت را آفریده برای پاییزها و زمستان های من؟ اصلا پاییز و زمستان را آفریده تا فرو بروم توی آغوشت، Chris Rea گوش کنم و گرمای سینه ات را نفس بکشم تا عمق ریه هایم؛ تا در فاصله بین کلاسها زیر باران میان کتابفروشی های انقلاب قدم بزنیم و کتاب بخریم و بنشینیم کنج کافه ای و به جای قهوه، بستنی بخوریم و تو هی بگردی دنبال ارتباط میان هوای لطیف بارانی و "چنگیزخانِ" واسیلی یان و من بغض کنم برای مرد جوانی که چند دقیقه پیش جلوی ویترین کتابفروشی خجسته با دمپایی و جوراب های خیس ایستاده بود و با ولع به کتابها نگاه می کرد. باور کن خدا این دو فصل سرد را فقط برای من آفریده تا از لحظه لحظه اش لذت ببرم، با صدای رعد چشمهایم را ببندم و یاد میلیونها سال پیش بیفتم، هرگز ارتباط میان باران و دلتنگی را نفهمم و بیشتر در آغوشت گم شوم؛ به جبران همه زمستانهای نبودنت تا آخرین زمستان تاریخ بغلم کن. یاد باد آن خاطرات رنگ رنگ آن رفاقت های زیبا و قشنگ زندگی آن روزها بس ساده بود مهربانی با همه همسایه بود یادمان باشد کجا بودیم ما سرخوش و مست و رها بودیم ما رفت آن ایام خوب مهربان خاطرات کودکی! با ما بمان " زهرا طاهری" پ.ن: اگه نیاز به لیریک دارید توی نظرات پست قبلی هست. زمان: حدود ۷ عصرِ یکی از همین روزها مکان: کافه کاژه روبرویم نشسته ای و با چشمانی که نمیدانم ته شان چیست زل زده ای به فنجان. دستانت دور فنجان حلقه شده و آن قدر محکم آن را گرفته ای که انگار هر لحظه ممکن است فرار کند. سرم را پایین می آورم و به چشمانت نگاه می کنم شاید بین رنگهای خاکستری و میشیِ در همش جواب سوالم را پیدا کنم. اما چشمهایت ساکت اند. تنها در عمق خالی فنجان می چرخند و ته ماندۀ قهوه ات را می لیسند. خستگی ات را از حالت شانه هایت می فهمم. می گویم: باشد برای بعد. می گویی: کمی فرصت بده، این قدر دست هایت را تکان نده تا بتوانم روی حرف هایت تمرکز کنم. دستانم با همان سرعتی که وقت حرف زدن توی هوا پرواز می کنند، زیر میز پنهان می شوند. خیره به جای خالی دستانم لبخند می زنی، از آن لبخندهای خسته ای که همان لحظه دلم می خواهد بپرم توی بغلت. ابرویت را بالا می اندازی و دندانهای بالایی را روی لب پایین فشار می دهی. هنوز فکرم را سبک سنگین نکرده ام که آن را می خوانی. یاد "آدام سندلر" می افتم توی کمدی Anger Management یا چه می دانم شاید یک فیلم دیگر که هرگز در حضور دیگران، زنی را که دوست داشت، نمی بوسید. شاید روزی از تو بخواهم برای جبران همه ملاحظه کردن هایت جلوی صدهزار تماشاچی توی استادیوم آزادی مرا ببوسی. از این فکر خنده ام می گیرد. لبخند می زنی و می پرسی: داری چه نقشۀ شیطانی ای می کشی؟! مدت هاست از اینکه فکرم را می خوانی تعجب نمی کنم، تنها می خندم. حالا دیگر تصمیمت را گرفته ای؛ از ستون فقراتت که صاف تر از چند دقیقه پیش شده فهمیده ام. دستهایت را به دنبال دو دست دیگر که زیر میز پنهان شده اند روی میز می گذاری و می گویی: باشد، هر چه تو بگویی! اما... . . می گویم: دیگر اما ندارد. دستانم دوباره پرواز می کنند و صاف می نشینند توی دستهایت. می گویی: برای همیشه. می گویم: همیشۀ همیشه، حتی اگر برای آخرین بار باشد. می گویی: آخرین باری وجود ندارد. چیزی در فضای تاریک کافه نور می پاشد. از جا بلند می شوم و یک قدم روی ابرها برمی دارم. این دفعه عمرا فکرم را خوانده باشی. یک قدم تا تو؛ و گم می شوم در آغوشت. و این... ... این دست های توست که این بار بدون نگرانی از چشمهای دریدۀ اطراف مان به دورم حلقه می شود و مرا غرق می کند در دریای متلاطم سینه ات. چقدر خوب است که دیگر نمی ترسی. چقدر خوب است بوی آغوشت... . پ.ن: هی! تو که اینجا پیام خصوصی توهین آمیز میذاری! نکن جانم! نکن خواهر! نکن انسان! دِ نکن جانور!!! حالا اگه باز هم دلت خواست بکن، فقط گاهی نفسی هم تازه کن عزیزم! نگرانتم! والا . دنیا درباره مسائل ماوراء الطبیعه فیلم می سازه، ما هم جوگیر میشیم می سازیم. خدا وکیلی کدوم تون بعد از دیدن یک قسمت از این سریال باز هم دنبالش کردید؟ گاهی شنیدن تنها چند ثانیه اول یک آهنگ کافی است تا تو را بردارد و پرتت کند به سالهایی دور. درست مثل بوی عطر. عطرهایی که هیچکدام را تا آخر مصرف نمیکنی شاید تهماندهشان گاهی لازم باشد برای سفری کوتاه در زمان به سوی ماندگارترین خاطراتت. انگار آن روزها که بی هیچ دلتنگی ــ مگر برای خانواده ــ توی شهر غریب زمزمه میکردیم I remember the time ، داشت نطفۀ دلتنگیهای امروز توی دلمان بسته میشد تا سالها بعد با شنیدنِ دوبارهاش خاطرات روزهای طلاییِ دورۀ دانشجوییمان توی قزوین قلقلکمان بدهد. حالا که بعد از سالها دوباره این آهنگ را گوش میکنم دلم میخواهد همه آن آدمها و مکان ها همین الان اینجا باشند. دلم برای روزهای تلخ و شیرینمان در آن شهر لعنتی که آن سالها غربت از در و دیوارش میبارید تنگ است. آن سالها ساعت 8 شب که به آنجا میرسیدی انگار غبار مرگ روی خانهها و خیابانها پاشیدهاند. غافل از اینکه در دل همین شهر غریب بهترین خاطرات عمرت دارد جان میگیرد و چند سال بعد قرار است حسرت این لحظهها برای همیشه در دلت بماند. دیوارهای آپارتمانی در یکی از خیابانهای فرعی قزوین شبها شاهد خندهها و شیطنتها و دیوانگیهایی بود که هنوز هم وقتی فکرش را میکنم مهرههایم تیر میکشد و گاهی شاهد اشکهای سه دختری که برای اولین بار طعم تلخ دوری از خانواده را تجربه میکردند. صاحب این ساختمان پیرزنی بود که دو طبقه از آپارتمانش را به دانشجوها اجاره دادهبود و خودش هم در اولین طبقۀ ساختمان سه طبقهاش تنهای تنها زندگی میکرد. میگفت بچههایش ایران نیستند. ما و طبقه سومیها که چهار نفر بودند اکثرا درِ آپارتمانمان را باز میگذاشتیم تا رفت و آمدمان راحتتر باشد. پیرزن هم از فرصت استفاده میکرد و گاهی سرزده وارد میشد تا به اصطلاح مچ ما و ساکنان طبقۀ دیگر را که همیشۀ خدا توی یک طبقه جمع بودیم، بگیرد. می گفت شنیدهاست دخترها و پسرهای تهران کلی با دخترها و پسرهای خودشان توفیر دارند و گاهی به بهانههای مختلف سرزده به طبقۀ ما میآمد تا ببیند فرق ما و دختران و پسران آنها در چیست! یک شب که به زعم خودش مچ ما را حسابی گرفتهبود همان نیمهشب با پدرهایمان تماس گرفت تا تکلیف یک بسته سیگار نصفه مارلبرو را با خانوادههایمان مشخص کند و در مقابل نیشهای تا بناگوش بازِ ما تا وقتی مطمئن نشد بسته سیگار مال پدر "ش" است که دو سه روز قبل آنجا بود خیالش راحت نشد و نرفت که بخوابد! خانه را اسما اجاره کردهبودیم و بیشتر وقتمان توی اتوبان تلف میشد یا توی راه رفت یا برگشت. نمیدانم غربت این شهر چه سرّی داشت که بیشتر از دو روز نمیتوانستی توی آن بمانی. احساس میکردی دیوارها از چهار طرف فشارت میدهند. کوله پشتیهایمان را برمیداشتیم و بی خیالِ کلاسهای فردا و پسفردا میزدیم به جاده. آن پیرزن سختگیر اما مهربان سال بعد و سالهای بعدتر هم اجارهنامه مان را تمدید کرد و روز آخر که می خواستیم خانه را تحویلش بدهیم هر کداممان را با مهربانی در آغوش گرفت و بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد. نمیدانم این روزها کداممان واقعا خوشبختیم. "ش" دفتر وکالت زده و روی پروندههایی کار میکند که هربار وقتی موضوع دعوا را برایمان تعریف میکند کلی میخندیم و باورمان نمیشود مردم به خاطر چنین مسائل مزخرفی پایشان به دادگاه خانواده باز شود. "م" که نافش را با سفر بریدهاند نمایندگی بیمه گرفته، اما هر بار که کارش داری موبایلش خاموش است و شروع میکنی با خودت حدسزدن که الان در حال قدم زدن روی کدامیک از سواحل زیبای دنیاست. "آ" مادر شده و روزبهروز زیباتر میشود. "و" هنوز که هنوز است دنبال مهاجرت است و نمیدانم چرا هربار تقاضایش رد میشود. "س" سردفتر شده و آن یکی "و" دارد یک گوشه دنیا روی تز دکترایش کار میکند و میگوید هرگز خیال برگشتن ندارد و همینجور هرکس پی کار و زندگی خود و گاهی تماسی کوتاه یا حداکثر ماهی یکبار بیرون رفتن با چند نفری که مثل من دلتنگ آنروزها هستند. روزها و شبهای آن دوره وصل شد به تو. وصل شد به همسایه شدنمان توی شهر دلگیری که هر دو به اجبار دو سه روز هفته را آنجا به سختی به شب میرساندیم. وصل شد به اولین و آخرین تجربۀ دوستداشتن، به قرارها و بیقراریهای بعدش، به شیرینترین و تلخترین خاطراتم، به ترجمههای بیسر و ته من از متن زبان تخصصی تو بس که تنبل بودی برای نوشتن، و شاملو خواندن تو و قهقهه زدنِ من بس که افتضاح میخواندی. همان روزها بود که از تو خواستم هرگز شعر نخوانی و بچسبی به دینامیک و استاتیک و سیستم تعلیقت! و از همان سالها وصل شدیم به امروز. تو که آمدی غربتِ آنجا قابل تحمل شد. غربتِ همه جا قابل تحمل شد و هنوز بعد از این همه سال هربار که میروی باز من غریب میمانم میان دستها و دلهایی که نمیفهمند چه میگویم و چه میخواهم. کسی هرگز نفهمید آن سالها میان من و تو چه گذشت. شاید اگر میفهمیدند تعریف بسیاری از واژهها را در قاموس ذهنشان تغییر میدادند. امروز تو هستی، شاید فردا نباشی، شاید هرگز نباشی، اما یک چیز را خوب میدانم. اینکه در دنیا تنها یک نگاه، یک دست و یک آغوش است که آدم را به بیوزنی میرساند و آن یک نگاه، یک دست و یک آغوش همیشه همان است که نباید باشد. بگذار دیگران هرچه میخواهند ببافند. دیگران همیشه هستند و من و تو هم که نباشیم دهانهای هرزهشان هرگز بیکار نمیماند. من و توییم که شاید دیگر نباشیم. تو هنوز همان همسایۀ عزیزِ آن سالهای دوری و هیچکس مرا از تو نخواهد گرفت. پس بینگرانی کنارم بنشین و سرت را روی زانوهایم بگذار و آرام باش، رها باش، مثلِ این روزهای من. من، شب، مهتاب، گم شدن در موزیک، آناتما، پیدا شدن در باران، خنکی، نفس، بویِ بودگی. فردا فرودگاه امام تو آغوش بوسه قحطی واژه زندگی همین... . می خوابم، آرام و عمیق. به وقت آغوشش بیدارم کنید. Don't dwell on the forthcoming (Anathema, Cries on the wind) پ.ن: دلم نیومد از این گوهرفشانی بی نصیب بمونید: ۱. به این پست "جلیل صفربیگی" سری بزنید: http://varan.blogfa.com/post-255.aspx منظور از دکمه زردرنگ، همونیه که بالای صفحه سمت چپ با علامت خوشه گندم مشخص شده و روش نوشته:Hunger. بعد از اون وسط صفحه در قسمتی که عبارت Fight Famine in Africa رو می بینید روی بخش قرمز رنگ Click Here کلیک کنید. هر روز یک کلیک کوچولو! به همین سادگی... ۲. و شعری از او: این عصای من است به آن تکیه می دهم و برگ درخت برای گوسفندانم می ریزم معجزه هایم همین ها هستند چوپان ساده ای هستم که گوسفندانم هم به من ایمان ندارند. "عاشقانه های یک زنبور کارگر، ص ۸" مکان: گوشه دنج یک کافه؛ زمان: چه فرقی می کند، هر وقتی. زن درست روبروی مرد نشسته است و غرق چشمانِ نمی دانم چه رنگیِ مرد است. مرد نگاهی به سمت راست می اندازد و فکر میکند اینجا آنقدرها هم که نویسنده میگوید دنج نیست. پیشنهاد میکند میزشان را عوض کنند. زن نگاهی زیر چشمی به سمت راست مرد میاندازد و زن و مرد دیگری را میبیند که غرق صحبتاند و از قضا آن مرد رو به سمتِ او نشستهاست. بدون اعتراضی منتظر میماند تا مرد میز دیگری را پیشنهاد کند. تغییر میز به سرعت انجام میشود. مرد همین که مینشیند نگاهی به اطراف میاندازد. زن رضایت را در چشمان او میبیند و میاندیشد: چه اشکالی دارد؟ بگذار راحت باشد؛ و شروع میکند به تعریف کردن اتفاقات سفر یک هفتهای خانوادگیاش و کمی بعد دارد سوغاتیهایی را که برای مرد آورده از کیفش درمیآورد که... دینگ دینگ.... دینگ دینگ.... صدای زنگ اس ام اس گوشی زن است. اول گوشی را از کیف درمیآورد و بعد سوغاتیها را. گوشی را کنار میز میگذارد تا اول به سوغاتیها برسد. مرد میگوید: عجلهای نیست، اول اس ام اس را جواب بده. زن با خنده میگوید: باشد برای بعد، ببین این عطری است که... مطمئنم این یکی اصلِ اصل است. مرد عطر را میگیرد، تشکر می کند، آن را باز می کند و می بوید. چند لحظه بعد سرخوش از بوی عطر با چشمانی نیم باز و نیم بسته در حالی که سعی می کند لحنش زن را عصبانی نکند می گوید: شاید کار واجبی داشته باشند. زن سعی میکند خودش را کنترل کند و برای اینکه مرد به لرزش دستانش که ناشی از عصبانیت است پی نبرد، سریع گوشی را برمیدارد و میخواند: "اگر چند تا خانه داشتی با معشوقت در کدام خانه زندگی می کردی؟ خانۀ طلایی؟ چوبی؟ ... آهنی؟ ...کاهگلی؟... شیشهای؟ ... جواب بده تا معنی هر کدام را برایت بگویم"؛ و قبل از اینکه مرد نام فرستنده را بپرسد، زن می گوید: فلانی فرستاده ( که البته این فلانی از دوستان نزدیک زن است و مسلّما مرد او را میشناسد). مرد کمی فکر میکند و میپرسد: تو چی؟ کدام خانه؟ زن لبخندی میزند و میگوید: خانه چوبی. مرد میخندد و میگوید: حدس میزدم، عطرهای بوی چوبت را دوست دارم، مثل خودت ساده و بیتکلف اند به شرط اینکه کمتر بزنی. زن میاندیشد امروز که عطر ملایمی زده، پس این کنایۀ به ظاهر مهربانانه از کجاست؟ آهان، یادش آمد. دو هفتۀ پیش که عطر تازهای خریده بود و هنوز نمیدانست چقدر طول میکشد تا تندی اولیهاش را از دست بدهد، همان روز که برای نهار با او و دو تا از دوستان صمیمیشان بیرون رفت، همان روز که مرد در راه برگشتن با نگاهی سرزنشگر به او گفت: عطرجدیدت خیلی عالی است، ولی بوی تندی دارد؛ و زن خسته از توضیح دادنهای همیشگی باز هم توضیح داد که نمیدانستم از بین رفتن تندی این عطر بیشتر از یک ساعت طول میکشد و ... و تا به خانه برسند از بغض دیگر نتوانست حرفی بزند و مرد هم فهمید و چیزی نگفت. از آنجا که زن را خوب میشناخت میدانست این لحظهها لحظههای طوفانی زن است و برای گرفتن نتیجه الان باید سکوت کند. شب که میدانست زن حتما تا حالا صد بار بغضش را خالی کرده و آرام شده تماس گرفت و معذرت خواست و گفت: به خاطر خودت میگویم؛ اینطوری توجه دیگران به تو جلب میشود، مثل وقتی که بیشتر آرایش میکردی و لباسهایت مثل الان نبود. من دوستت دارم و نمیتوانم ببینم کس دیگری به تو توجه کند. لحن صادقانۀ مرد مثل همیشه به راحتی آب خوردن ناراحتی زن را از بین برد. زن با مهربانی انگار که با کودکی حرف میزند گفت: میدانم عزیزم، آنقدر برایم عزیز هستی که به خاطرت هر کاری بکنم، فقط به من اعتماد کن. و بلافاصله با لحن شوخی گفت: اصلا بگذار بوی خوک بگیرم تا خیال تو راحت شود؛ و خندید؛ و مرد هم با او خندید و گفت: به تو اعتماد دارم، به دیگران، به جامعه، به بیماران خیابان اعتماد ندارم... . ... ــ بالاخره کدام خانه؟ مرد کمی فکر می کند و با لحنی محکم می گوید: آهنی. زن با تعجب می پرسد: آهنی؟ آخر آهن چه قشنگی دارد؟ قلب آدم توی آهن میگیرد، تازه بوی چوب هم نمیدهد. مرد می گوید: عوضش خیالم راحت است که جای عشقم در آن خانه امن است و دست کسی به او نمی رسد! زن که طاقتش تمام شده از روی صندلی بلند می شود و فریاد می کشد: بس کن، خسته شدم، از این حصار و بند خسته شدم، قرار بود معشوقت باشم نه زندانیات، نمی خواهم دوستم داشته باشی، رهایم کن تا بروم پی زندگیای که بی تو جهنم است و با تو هم جهنم. هیچ کس نمیخواهد مرا بدزدد لعنتی، بگذار نفس بکشم، فقط نفس بکشم، همین. . . . اما زن نه از روی صندلی بلند شد و نه فریاد کشید. تنها شروع به خواندن ادامه اس ام اس کرد: انتخاب خانۀ آهنی یعنی اینکه تو آدم با غیرتی هستی. مرد لبخندی از سر رضایت زد و هرگز نفهمید که آن روز در تاریک و روشن گوشۀ دنج کافه زنی که عاشقش بود برای نشکستن غرور مردانۀ او موقع خواندن جای واژۀ "ترسو" را با "غیرتی" عوض کرد! پ.ن: این داستان واقعی است و هرگونه تشابه میان نام آدمها و مکانها به هیچ وجه تصادفی نیست :) ۱. این روزها از همیشه حساس تر شده ام. دلم شیشه ای شده است ترک خورده که به هر اشاره ای و با هر ضربه دستی می شکند. آن وقت می نشینم روی زمین و آهسته آهسته خرده هایش را از روی زمین جمع می کنم مبادا به پای کسی فرو برود و سعی می کنم به هم بچسبانم شان برای فردایی که در راه است و نیست. دور می شوم از همه که مبادا در لحظه های طوفانی ام غرق شوند؛ اما خودم در این گرداب هراس آور می چرخم و می چرخم و سرگیجه می گیرم. این روزها گلویم ورم کرده از بغض های فرو خورده ای که سالهاست شکستن و نشکستن شان برای خیلی ها دیگر معنی ندارد. می پرسی چه مرگت شده؟ خودم هم نمی دانم؛ فقط می دانم چیزی کم است، چیزی گم شده است از من در آن سوی روزهای بودن و نبودنت؛ چیزی شاید شبیه زندگی... . دلم زندگی دوباره می خواهد، پوست انداختن و پرکشیدن و از سر گرفتن؛ مثل حشراتی که سال به سال پوست کهنه شان را روی درختی، کنار دیواری یا لب جویی جا می گذارند و پرواز می کنند به سوی آغازی دوباره.* ۲. امروز درست یک سال می گذرد از آن روز فراموش نشدنی که دست در دست دختری که از سالهای نوجوانی ات دوستش داشتی کنار سفره عقد نشستی و هر دو در مقابل چشمان ما که از اشک شادی می درخشیدند "بله" گفتید و حالا شکوفه های عشق و شادی است که هر روز در نگاه تان می شکفد و همه را سرشار از شوق و احساسِ بودن می کند. چقدر زود بزرگ شدی تویی که بعد از پدر و مادر برای من عزیزترینی. چقدر زود گذشت روزهای کودکی مان در کوچه باغ های تابستانی دماوند؛ آن روزها که فارغ از دنیا و آدمها با همبازی های موقت سه ماهه مان میان خاک و آب و درختان میوه می غلتیدیم. گاهی فکر می کنم وقتی به خانه خودت بروی خیلی تنها می شوم. تو که بروی خیلی چیزها را با خودت می بری؛ فیلم ترسناک دیدن های ساعت ۱۲ شب به بعد، بازی هایمان که گاهی آرام و بی صداست با تخته و ورق و گاهی پر سر و صدا و پر هیجان همراه با کوبیدن روی شاسی های کیبورد و فریادهای شاد کودکانه، درددل کردن مان وقتی طوری به حرفهایم گوش می کنی که یادم می رود خواهری ندارم، دعواهای گاه و بی گاهمان، دراز کشیدنت وسط جاده های جنگلی و گرفتن عکس هایی از من که به نظر خودت هنری اند و به نظر دیگران دیوانگی. به زودی جمع کوچک خانواده ما از این هم کوچکتر می شود، اما دیدن شادی و خوشبختی تو در کنار شایسته ترین دختری که می توانست قلب مهربان تو را تسخیر کند غم جدایی را از دل پاک می کند و من ایمان دارم روزهای زیباتری در انتظارمان است. ممنون که با وجود اینکه از من کوچکتری همیشه مراقب و نگرانم هستی. اولین سالگرد پیوندت مبارک و خوشبختی تان ابدی عزیز دلم. * عکس رو همین داماد دوست داشتنی چند روز پیش توی باغ دماوند گرفته. چطور میشه با خنده هم زخم خورد / چطور میشه با عشق نابود شد کار جدید رضا یزدانی رو بشنوید. این روزها ردّ پایت را اینجا می بینم و جای انگشت هایت را که ورق می زند صفحات این دفتر مجازی را. برای همین در مقابل همه اعتراف میکنم که به تو خیانت کردم، چرا باور نمیکنی لعنتی؟ من به تو خیانت کردم، خ ی ا ن ت... . مریم می گوید تعریف خیانت چیز دیگری است. می گوید من و تو از مسیر زندگی هم خارج شده بودیم که این اتفاق افتاد، پس اسمش خیانت نیست. اما من با تعریف های دیگران کاری ندارم. من به تو خیانت کردم. از هر کس که میخواهی بپرس. کمی اگر زودتر آمده بودی به چشم خودت میدیدی. دروغ گفتم به تو، به خودم، به همه. گفتم که اینجا دیگر کسی منتظرت نیست، گفتم اینجا دیگر کسی برای دیدنت ثانیهشماری نمیکند. دروغی که فقط تو باورش نکردی بس که همیشه آنقدر به خودت مطمئنی که حالم را به هم میزنی. متأسفانه تنها "تو" خوب میدانی که به وقت دیوانگیهایم چطور آرامم کنی و هنگامی که سرم را روی شانهات میگذارم چطور هرلحظه عاشقترم کنی. توی لعنتی اینقدر مرا خوب میشناسی که گاهی فکر می کنم به جای خدا تو مرا خلق کرده ای. باور کن اگر کسی پیدا میشد که فقط یک بار میتوانست مثل تو از هزار توی وجود من عبور کند و فقط یک بار مثل تو حرفم را بدون توضیح و تفسیر بفهمد، تو را و زخم عمیقی را که روی دلم جا گذاشتی برای همیشه فراموش میکردم. اما نمیشود، پیدا نمیشود. برای فهماندن حرفت به دیگران مجبوری از صبح تا شب توضیح بدهی و شب که میشود نفس زنان باز برگردی سر جای اولت. فقط تو میتوانی وقتی میگویم تحمل خیانت برایم آسان تر از شنیدن دروغ است، چند روز بعدش روبرویم بایستی و با نگاهی گیج و عجیب بگویی چند ساعت قبل به تو خیانت کردم. هیچ کس مثل تو معنی حرفم را به این خوبی نفهمید! پ.ن ۱: تقدیم به تو و نفیسه عزیزم. (Lyrics) پ.ن ۲: امروز مصادف است با سالروز درگذشت شاعر آزادی شاملوی بزرگ که شعرهایش به اندازه اشعار حافظ برایم مقدس است. نامش بلندتر باد. "من بینوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشتِ مینوی من بز روِ طوع و خاکساری نبود: مرا دیگرگونه خدایی می بایست شایستۀ آفرینه ای که نوالۀ ناگزیر را گردن کج نمی کند و خدایی دیگرگونه آفریدم". "سرود ابراهیم در آتش، احمد شاملو" سرزمین من اینجاست. سرزمین من جایی است که این روزها در آن هوس، غرور و جهل نقابِ عشق بر چهره می زنند و در خیابان با اسید چشمان سیاه را نشانه می گیرند، روی پل های عابر بر سینۀ دخترکان این سرزمین می نشینند و به جرمِ "نه" گفتن بی پروا چاقو را ده ها بار فرود می آورند بر قلبی که سرشار از آرزوهای شیرین است. سرزمین من جایی است که چند صد متر بالاتر از همان پل لعنتی در روز روشن آدم می کشند و جان دادنش را به نظاره می نشینند و پلیس تنها تماشاچی است. سرزمین من جایی است که در آن زنانی که به آنها تجاوز شده گناهکارند. در این سرزمین سهم زنان از دریاهای بیکران استخرهای کوچکی است که آن را هم از ترس حملۀ حیوان صفتانی که روز روشن به آنجا هجوم می برند و از اندام برهنه و بی دفاع شان عکس و فیلم می گیرند، بوسیده اند و کنار گذاشته اند و لابد باز آنها مقصرند که بدون مانتو و روسری داخل استخر رفته اند! در این سرزمین زنان باید تاوان اشتباهات و جهل و حماقت و تربیت نادرست و عقده های سرکوب شده و هزار درد بی درمانِ عده ای نامرد را بدهند. سرزمین من جایی است که در آن زیبایی جرم است، آزادی جرم است، گاه حتی نفس کشیدن هم جرم است،اینجا طبیعی ترین احساسات و عواطف بشری جرم است. در سرزمین من ارزان ترین کالا این روزها انسان است و جانش. 1. این روزها دل دانشکدۀ ادبیات علامه داغدار مهسا امین فروغی است. برای آرامش روحش دعا کنید. 2. بخوانید شعری از رسول پیره را در سوگ او.
ادامه مطلب



As I know it won't be happening
And you know when I'm gone
You'll hear my cries on the wind


| Design By : Pars Skin |



